حاجى زين العابدين مراغه اى

36

سياحت نامه ابراهيم بيگ ( فارسى )

ابراهيم بنا مىكند به خواندن كاغذ . هى مىخواند هى مىگويد : « جان . قربانت شوم . جان . خدا تيغت را برّا كند ! » با شوق و مسرت تمام چند بار مكتوب را مىخواند باز سير نمىشود . مىگويد : « حاجى كريم آقا ! اين كاغذ چند روز نزد من بماند ؟ » حاجى از ترس اين‌كه مبادا رنگ شيوه معلوم گردد مىگويد : « هرگاه نام زن و بچه در كاغذ نبود مضايقه نمىكردم ، اما خود مىدانيد كه با اين حال شايسته نيست . » مكتوب را گرفته به تعجيل خداحافظ گفته مىرود . كرايهء منزل را داده آسوده مىشود . درجهء تعصب ملى ابراهيم بيگ را از اين حكايت مىتوان دريافت . اين جوان غيرتمند از روزى كه خود را شناخت به لحاظ لشكركشى اسكندر به ايران و خراب كردن بسيارى از آبادىهاى آن كشور و آتش زدنش به شهر استخر ، پايتخت قديم ايران ، و كشته شدن دارا از مكايد آن ، نام اسكندريه را به زبان نياوردى اگر احيانا از بردن نام آن شهر ناچار ماندى « بندر بر مصر » گفتى . اين‌ها اندكى از تعصب و حميت بسيار و مختصرى از شرح حال ابراهيم بيگ است . ولى دور نيست كه بعض كوته‌نظران اين حالات او را به حميت جاهليت و تعصب بىجا حمل كنند . نه چنين است . اين هموطن عزيز ما هرچند كه جوان است اما جوان مجرب ، به صحبت پيران رسيده ، كامل خردمند ، هوشيار ، باخبر از وضع روزگار و از تربيت‌شدگان عصر خود به شمار مىرود . اين‌قدر هست كه هنگام شنيدن نام ايران بىاختيار بود . عشق وطن سراپاى وجود اين جوان را مسخر داشته قدرت آن را نداشت كه از كسى نام معشوق خود را به زشتى بشنود كه اين هم يكى از اخلاق حسنهء آن محسوب مىشد . بارى ، اين بنده از اسلامبول به خارج رفته بودم بعد از دو ماه برگشته وقتى كه به خانه رسيدم بنده‌زاده گفت كه : « بابا از مصر به ما دو نفر مهمان آمد . سه روز مانده به ايران رفتند . » پرسيدم : « نامشان چه بود ؟ » گفت : « كاغذى به شما نوشته‌اند ، در روى ميز كتابخانه است ، بخوانيد ! » كاغذ را از آن‌جا گرفته خواندم مضمونش اين بود : فدايت شوم . به عزم زيارت مشهد مقدس ، از مصر با يوسف عمو وارد اسلامبول شده در خانهء شما كه حقيقت خانهء اميد بنده است منزل كرديم . متأسفم از اين‌كه به شرف ملاقات شما نايل نگشته ولى سه روز زحمت‌افزا بوديم ، روز چهارم از راه باطوم عازم خراسان شديم . اگر سلامت رسيديم نايب الزياره خواهيم شد و اگر مردم حقوق دوستى را حلال فرماييد . در ميان كتاب‌هاى شما يك جلد كتاب